سال‌ها پیش، در شهر مدینه، خانه‌ای بود که مردم آن را به خاطر حضور امام موسی کاظم(ع) می‌شناختند. در همین خانه، پسری به دنیا آمد که نامش را علی گذاشتند و بعدها همه او را امام رضا(ع) صدا زدند. علی از همان کودکی در کنار پدرش بزرگ شد و هر روز چیزهای تازه‌ای درباره مهربانی، ایمان و کمک به مردم یاد می‌گرفت. وقتی بزرگ‌تر شد، مردم مدینه برای پرسیدن پرسش‌های دینی و حل مشکلاتشان نزد او می‌آمدند و از رفتار آرام و سخنان دانای او شگفت‌زده می‌شدند.

مدتی بعد، پدرش امام موسی کاظم(ع) از دنیا رفت و مسئولیت هدایت مردم بر دوش علی بن موسی قرار گرفت. او با صبر و مهربانی به مردم کمک می‌کرد و هیچ‌وقت نیازمندان را فراموش نمی‌کرد. روزی از روزها، خبر رسید که مأمون، خلیفه عباسی، از امام رضا(ع) خواسته است به خراسان برود. امام که می‌دانست این سفر آسان نخواهد بود، مدینه را ترک کرد و راهی سفری طولانی شد.

کاروان امام از شهرهای مختلف عبور می‌کرد و هر جا که می‌رسید، مردم برای دیدنش جمع می‌شدند. بعضی‌ها سؤال‌هایشان را می‌پرسیدند و بعضی دیگر فقط می‌خواستند برای لحظه‌ای او را ببینند. سرانجام کاروان به خراسان رسید و مأمون با امام دیدار کرد. مأمون ابتدا از امام خواست حکومت را بپذیرد، اما امام این پیشنهاد را قبول نکرد. بعد از آن، مأمون ولایتعهدی را پیشنهاد داد و امام رضا(ع) با شرایطی آن را پذیرفت.

پس از آن، جلسات علمی زیادی برگزار شد و دانشمندان مختلف از سرزمین‌های گوناگون به دیدار امام می‌آمدند. هرکس سؤالی داشت، امام با آرامش پاسخ می‌داد و همین باعث شد مردم بیشتر به دانش و بزرگواری او پی ببرند. روزبه‌روز محبت مردم نسبت به امام بیشتر می‌شد و مأمون از این محبوبیت نگران‌تر می‌شد.

سرانجام روزهای سختی فرا رسید و در سال ۲۰۳ هجری قمری، امام رضا(ع) در خراسان به شهادت رسید. مردم با شنیدن این خبر بسیار اندوهگین شدند و پیکر امام را در شهر طوس به خاک سپردند. سال‌ها گذشت و آرامگاه او به محلی برای زیارت مردم تبدیل شد. شهری که امروز مشهد نام دارد، هر سال میزبان میلیون‌ها زائر است که با دل‌های پر از امید به حرم امام رضا(ع) می‌روند و یاد او را زنده نگه می‌دارند.